حکایت عذر بلبل و عاشق تهیدست از منطق الطیر عطار نیشابوری

حکایت جالب و خواندنی دیگری از کتاب منطق الطیر یا مقامات طیور عطار نیشابوری را برای شما عزیزان آماده کردیم ،بخوانید و لذت ببرید.

حکایت عذر بلبل و عاشق تهیدست از منطق الطیر عطار نیشابوری

حکایت عذر بلبل

بلبلِ  شیدا در آمد مستِ  مست                  وز کمالِ عشق نه نیست و نه هست

معنی یی در هر هزار آواز داشت                  زیرِ   هر  معنی  جهانی  راز   داشت

نقاشی بسیار زیبایی از گل و بلبل

بلبل ،مست و بی قرار شروع به حرف زدن کرد و گفت: وقتی در بهار بوی خوش گل به هر طرف پراکنده میشود، من پیش او می روم و غم های دلم را با او میگویم.

گل با دیدن من، با خوشحالی می خندد و به راز های دلم گوش می دهد. ای هدهد رونق گل ها و سوز دل عاشقان به خاطر آواز من است.

دل من سوخته ی آتش عشق گل است، نمی توانم لحظه ای از او دور باشم و به چیز دیگری فکر کنم.

بلبلی زیبا که در کنار گل روی شاخه ی درخت نشسته است

هدهد جواب داد: ای بلبل، این همه به عشق گل نناز چرا که تو عاشق زیبایی گل هستی و زیبایی او نیز پایدار نیست. از عشق گل صرف نظر کن زیرا خنده اش ،خنده ی تمسخر است نه خنده ی عشق.

هدهد برای اینکه بلبل را از اشتباهش آگاه کند ،داستان عاشق تهیدست را برای او تعریف کرد.

حالا حکایت عاشق تهیدست چیست ،بخوانید در ادامه برایتان تعریف می کنیم:

پادشاهی دختر بسیار زیبایی داشت که هر کسی با دیدن او ،حیران و سرگشته می شد.

روزی دخترِ پادشاه همراه کنیزانش از قصر بیرون آمد ،در راه چشم جوان فقیری به او افتاد جوان با دیدن دختر عاشق او شد.

وقتی دختر احساس جوان را نسبت به خودش دانست ،خنده ی تمسخرآمیزی به او کرد و با بی اعتنایی از کنارش گذشت ،ولی جوان فکر کرد که خنده ی دختر نیز از روی عشق به اوست.

سال ها گذشت و جوان همچنان در آتش عشق دختر می سوخت ،او شب و روز اطراف کاخ می گشت و بی قراری می کرد ،وقتی خدمتکاران شاه از عشق جوان باخبر شدند ،تصمیم به کشتن او گرفتند.

از قضا دختر پادشاه از قصد خدمتکاران باخبر شد و کسی را مخفیانه به دنبال آن جوان فرستاد. وقتی جوان پیش دختر پادشاه آمد ،دختر به او گفت: مرد فقیری مثل تو چگونه می تواند با من ازدواج کند. الان هم بهتر است زودتر فرار کنی و از این شهر بروی زیرا خدمتکارانم قصد کشتن تو را دارند.

وقتی جوان حرف های دختر را شنید، گفت: من عاشق تو هستم و حاضرم در این راه حتی جانم را فدا کنم ،اما قبل از مرگم از تو میخواهم به این سوالم جواب دهی.

دختر گفت: بپرس

جوان گفت: آن روز وقتی به تو نگاه میکردم ،میتوانستی دستور بدهی تا مرا بکُشند ولی خندیدی ،میخواهم دلیل خنده ات را بگویی؟

دختر با تعجب به آن جوان نگاه کرد و گفت: ای جوان ،آن روز خنده ی من از روی تمسخر بود نه عشق!

منتشر شده در:www.wikimatn.ir


اگر مطلب را پسندیدید مارا در شبکه های اجتماعی محبوب کنید



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *